
نمی دانم
پس ازمرگم
که درکوی توام آرد؟
نمی خواهم بدانم
درفراق روی توچندین جفابینم؟
ولیکن دوست می دارم
که بانازدوچشمت آشناگردد
هرآنکو ازغم عشقت
نوای بیدلی دارد
ولی بی حاصل و بی صبر
از هجرت
به افغان است
نمی دانم
چه می خواهد
ازاین پردد بی سامان
بجزصبروشکیبایی
زهجران عزیزان
ناله هادارم
ولی خاموش و غمگینم
چسان گویم؟
که رفتند
و
مراتنها
رهاکردند
رهاکردند
تاتنهابسوزم
ازغم
هجران
بسوزم یابسازم
ناله دردل
سرپرازسودای بی یاری
بلی
تنهاترین سردار
"علی"
ازجمع یاران
می رود
پردرد
هچون سرورش
مولا
واینسان نغمه هجرت به لب دارد
که ای یاران
پس ازمولا
جهان
تلخ است و بی بنیاد
ازاین فرهادکش فریاد
زمانی بی شمابودن
بودتلخ و توان فرسا
نمی خواهم بمانم
باکه باید گفت
این افسانۀ پردرد
که من باشم
ولی
یاران
سفرسازند
و
هجرت سوی یاردلربا
سازند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 0:35 توسط نیلوفر
|
منصوره باستانی مایوان دانشجوی گرافیک رایانه