آبی بیکران
ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود. آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا به دنبال دريا مي گشت، اما پيدايش نميكرد. هر روز و هز شب مي رفت، اما به دريا نمي رسيد.
كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت، گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت، دورتر.... ماهي مدام مي گريست، از دوري و از دلتنگي، و در اشك و دلتنگي اش غوطه ميخورد. هميشه با خود مي گفت: «اينجا سرزمين اشكهاست .اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر مي كرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.»
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد، اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: «ماهي در آب بود و نمي دانست، شايد آدمي با خداست و نمي داند. و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد....»
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد....
كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت، گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت، دورتر.... ماهي مدام مي گريست، از دوري و از دلتنگي، و در اشك و دلتنگي اش غوطه ميخورد. هميشه با خود مي گفت: «اينجا سرزمين اشكهاست .اشك عاشقاني كه پيش از من گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر مي كرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.»
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد، اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد.
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: «ماهي در آب بود و نمي دانست، شايد آدمي با خداست و نمي داند. و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد....»
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد....
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 23:54 توسط نیلوفر
|
منصوره باستانی مایوان دانشجوی گرافیک رایانه